السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
417
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
اجابتكننده مىيافتند و آنها را نجات مىدادم . قتاده مىگويد : روايت شده كه زمين هر روز آنها را به اندازه يك قامت انسانى فرو مىبرد تا روز قيامت كه به قعر زمين برسند ، وقتى زمين قارون و اصحابش را فرو برد ، بنى اسرائيل با خود گفتند : موسى قارون را هلاك كرد تا خانه و اموال و گنجهاى او را تصاحب كند ، آن وقت موسى دعا كرد و از خدا خواست كه خدا خانه و اموال او را نيز به زمين فرو ببرد . تفسير ( على بن ابراهيم ) با استناد به امام صادق ( ع ) مىنويسد : مردى از نيكان بنى اسرائيل و دانشمندان ايشان زنى را خواستگارى كرد و او پذيرفت در همان وقت پسر عموى آن مرد نيز از آن زن خواستگارى كرد و چون مردى فاسق و گنهكار بود ، زن نپذيرفت ، پس پسر عموى آن مرد دچار حسد شد و در كمين او نشست و او را به قتل رساند ، سپس جنازهء او را برداشت و آن را به نزد موسى برد و گفت : اى پيامبر خدا ، اين مرد پسر عموى من است كه كشته شده و من نمىدانم قاتل او كيست ؟ و امر قتل در نزد بنى اسرائيل بسيار قبيح و جرم آن سنگين بود ، لذا موسى نيز به آن اهتمام نمود و بنى اسرائيل را جمع كرد تا در اين باره تصميم بگيرند ، از طرف ديگر در بنى اسرائيل مردى بود كه گاو مادهّاى داشت و صاحب پسرى نيكوكار بود ، روزى پسرش مال التجارهاى داشت كه مىخواست آن را بفروشد ، امّا كليد انبار كالايش زير سر پدرش بود و او نيز خفته بود و پسر كراهت داشت كه پدر را بيدار كند و خواب او را برهم بزند ، پس خريداران كالاى او منصرف شدند و كالايش را نخريدند ، وقتى پدرش بيدار شد به پسر گفت : پسر مال التجارهات را چه كردى ؟ او گفت : كالاها همچنان هست و من آنها را نفروختهام ، چون كليد آن زير سر شما بود و من دوست نداشتم شما را از خواب بيدار كنم ، پدر گفت : در عوض اين نيكويى كه در حقّ من نمودى من اين گاو را به تو مىبخشم تا جبران آن سودى باشد كه قرار بود از فروش كالا بدست بياورى ، خداوند شكور نيز براى قدردانى از عمل خالصانه اين پسر ، بنى اسرائيل را مأمور به خريدن و كشتن گاو او نمود . وقتى بنى اسرائيل اجتماع كردند و گريه و زارى نمودند ، موسى ( ع ) به آنها فرمان داد كه خداوند مىفرمايد : بايد گاوى را ذبح كنيد ، آنها تعجّب كردند و گفتند : آيا ما را